دندونم دردی نداشت، ولی لباس سفیدی می گفت وضعش خرابه. تعجب می کرد که من چه طور تحمل کردم این درد رو. دندونهای خوبی دارم؟ بدون هیچ دردی تا آخرین لحظه می جوند، بدون اینکه منو با فرستادن درد متوجه حالشون کنند و یک دفعه می بینم دیگر نیستند.
این بار می خواستم قبل از اینکه کار از کار بگذره از حال و روزشون با خبر بشم. یه چند قرنی خودمو کاشتم تو باغ با دهان و چشم و دستی باز. و از وقتی هنوز درختی نشده بودم پرنده ها روی موهام می نشستند.
کم کم سرم شروع به خارش کرد .حرکت چیزهایی تو سرم رو، حس می کردم. قدری وحشت کرده بودم، مثل این می مونست که کرم چاقی راه پیشونیتو پیش گرفته و داره از دماغت پایین می آد و تو نتونی کاری کنی جز اینکه با چشمات حرکتشو دنبال کنی. بعد هم چیزهای مسخره ی بعدی. سرم رو سوراخ سوراخ می کردند و بیرون می زدند. اول کم بودند، فکر می کردم بیرون می ریزند ولی بعد که زیاد شدند، فهمیدم که بیرون می ریختند. سرم هم مثل دندونام موقع سوراخ شدن، دردی نداشت.
دیگه از سرم داشت می رسید به گلوم-گلوم درد داشت- که پرنده ی سفیدپری که انقدر منتظرش بودم سر رسد. یکراست رفت تو دهنم، خودشو به دندونای پایینیم قفل کرده بود و با نوکش مشغول دندونهای خراب شد. کارش که تمام شد، بجای پول چشم چپم رو برای یه نفر دیگه برد. خودمو به سختی از زمین جدا کردم و اون چند تا شاخه که از گلوم زده بود بیرون رو شکستم، پرنده هایی که رو شاخه های سرم لونه ساخته بودند با وحشت پرواز کردند. موقعی هم که داشتم راه می رفتم یکی از تخم های کبوتر افتاد زمین و شکست. اتفاق دیگه ای نیافتد جز اینکه چهل تومان دادم شاخه هامو قطع کردند.
بعد از تمام ماجرا ها، یه شب که دراز کشیده بودم،فهمیدم تو قلبم خالی شده. کلی این در و اون در زدم تا فهمیدم اون روز که پرنده سفیدپر اومده بوده، از قضا قلبم تو دهنم بوده اونم خالیش کرده بود. البته جای نگرانی نیست خالی خالی هم نیست، توشو با هوای سرد پر کرده. بله! پرنده ها هم اشتباه می کنند، این هم بچه گنجشک مرده، فروردین ماه رو آسفالتهای ترمینال چه کار می کنند؟ یا گربه های له شده وسط خیابون؟
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:7 توسط خودم
|
راستش اول سه تا تمرین داده بود. بعد یه کمکی درس داد و یه مثالی زد که چطور می شه فلان چیز رو استاندارد کرد. همین جا بود ،دقیقا در همین لحظه ی سرنوشت ساز بود، که یکی، از استاد-استادی که همه اش خمیازه می کشه- خواست که مثالش رو تا آخر حل کنه. استاد هم که حوصله اش نمی شد گفت: «این هم به عنوان تمرین حل کنین» و بعد چند دقیقه بعد یه مثال دیگه زد و بدون اینکه کسی چیزی بپرسه گفت:« این هم امشب حل کنین» و بعد مثل اینکه از صدای خودش خوشش اومده باشه همین جوری به نطق بدون خمیازه اش ادامه داد:« امشب برید یک دور جزوه رو بخونید، سوالی رو که براتون تا آخر حل کردم دوباره حل کنین، بعد.....»
اون دوتا تمرین رو حل نکردم، احساس کردم یک کار اضافه است و بهم ظلم شده.
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:6 توسط خودم
|
آقای فرشیدفر گفته بود دامنه ی توابع کثیرالجمله اعداد حقیقیه و یکی از مثال هاش تابع درجه ی دو بود. بعد در مورد دامنه ی توابع کسری و ... توضیح داد و قرار شد جلسه ی بعد یک کوییز بگیرد... جلسه ی بعد تنها سوال این بود "دامنه ی توابع زیر را پیدا کنید." یک تابع درجه دو بود که، در زیر رادیکال، مخرج یک کسر، زیر رادیکال در مخرج یک کسر... گذاشته بود. من دامنه ی همه اش رو اعداد حقیقی نوشتم و پیش خودم گفتم چه امتحان ساده ای! بعد از امتحان بچه ها رو دیدم که چند تا چند تا با قیافه هایی متفکرانه در مورد جواب سوال ها بحث می کردند که چه قدر سخت بود. من هم بینشان عاجزانه، بدبختانه و احتمالا نامرئی سرگردون بودم و می گفتم :«ای بابا! مگر نگفته بود دامنه ی توابع درجه ی دو، اعداد حقیقیه، حالا چه فرقی می کنه کجا باشند؟» باور کنید کسی محلم نذاشت ولی خودم فهمیدم زیاد مهم نیست چی هستم، مهمتر اینه که کجا هستم. (حالا فکر نکنید من دروغ می گم، برای دامنه ی توابع کسری و رادیکالی هم مثالی زد، اما در مخرج و زیر رادیکال تابعی خطی گذاشت نه سهمی و من تصورم از توابع کثیرالجمله توان دو به بالا بود.)
از خاطرات اواسط ده سال دوم
همیشه اشتباه می کنم. اتاقم را با خودم نبرده بودم. مجبور بودم شب ها تو پذیرایی بخوابم. نزدیک به سه ماه! برای همینه که انقدر بداخلاق تر از همیشه شدم. آدمی که جایی رو نداشته باشه رو تقریبا هیچ کس نمی خواد. فکر کردم، عوض تمام کارهایی که نمی تونستم انجام بدم فکر کردم. آدم ها رو جابه جا می کردم. کسایی رو که کشته شده بودند رو می ذاشتم اون بالاها دیگه اعتراضی به وضع نداشتند، بالایی ها رو می اوردم تو خیابونها و کشته می شدند. تفاوتشونو تو موقعیتشون می دیدم. البته کسایی بودند که فرقی نداشت کجا باشند اما خیلی خیلی کم.(مثلا شما تصور می کنید برای ایکس به توان دو به اضافه دو فرق می کنه تو مخرج باشه یا زیر رادیکال؟) یکی یکی سوار تاکسیشون می کردم ببینم کدومشون بدون اینکه ناراحتی ای برای سایر مسافرین ایجاد کنند به مقصدشون می رسند. کدوماشون تا حالا کسی رو نکشتند؟ اصلا شاید این اعتراض ها به کشتن ها در واقع اعتراضیه به اینکه "چرا کسی که من باید می کشتم تو کشتی؟".
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:2 توسط خودم
|
«...این لحظه دشوارترین و دردناک ترین لحظه ی حیات وی شد. برای او بسیار ساده بود که به خدمت یکی از هنگ های زیبای بزانسون درآید. ممکن بود معلّم زبان لاتین بشود.برای امرار معاش خود به اندک چیزی احتیاج داشت! اما در آنصورت، دیگر راهی به سوی ثروت و دولت نبود، دیگر آینده ای برای تخیل ویوجود نداشت: مرگ بود و بس!...»
سرخ و سیاه/استاندال/ ص 250
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:18 توسط خودم
|
آیا احساس من نسبت به پیانو دیجیتال مثل احساس ریک است به گوسفند برقی اش؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:25 توسط خودم
|
نوار مغزی بابا می گفت که احتمال بهبودیش چهل درصد بیشتر شده. همه خوشحال شدیم. برایش 30 جلسه ای نوشتند که تا همین یکی دو هفته پیش ادامه داشت. اما هیچ تاثیری نداشت. همه چند ثانیه ای ماندیم
مامان همه چیز رو امتحان کرده، دعا نویس و نباتی و دکترهای مختلف اما معجزه ای که منتظرش بود نشد. دوست داره یکدفعه خوب خوب بشه! مثل قبل از تصادف. جالب اینجاست که همه ی جادوگرها زمان رو معجزه گر اعلام کردند. البته اصلا جالب نیست.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:37 توسط خودم
|
قدیما وقتی ازسفر برمی گشتیم دیدن دوباره کوچه های شهر دیدن مغازه ها برام مثل یک معجزه بود. حتی دیدن ا شناهایی که بی خبر از این معجزه از خرید برمی گشتند هم معجزه بود. وقتی به کوچه ی بن بست خودمون می رسیدیم که دیگر هیچ! محشر بود. باورم نمی شد دوباره می تونم کوچه امون رو ببینم،بعد می رسیدیم به خونه،پاهام رو با ناباوری و به نرمی می ذاشتم زمین،می ترسیدم زمین فرار کنه،بعد که مطمئن می شد زمین غیب شدنی نیست با هر قدمی که بر می داشتم پامو ناباورانه به زمین می کوبیدم لختی فشار می دادم و بعد پامو بر می داشتم اون یکی رو می کوبیدم به زمین. تا خونه تقریبا پرواز می کردم و در خونه باز می شد و نور همه جا روشن می کرد،پق! باورت می شه؟ خونه.
ولی معجزه حتی از قبل تر از اینها بود.همین که می رسیدیم خوزستان و باد داغ به صورتم می خورد معجزه می شد.شهر ما از شهرهای دیگه روشن تر بود،خورشید سنگ تموم می گذاشت. آه ای شهر داغ من!
ولی دیروز اینطور نشد. بعضی از درختهام خشک شده بودند،خونه امون کوچکتر شده بود و حتی کمی زشت.گل یاسم را نمی گویید؟ شده یه چوب خشک،غمگین و خسته.حتی انگوری که خوشحال بود هم غمگین شده بود.حال زیتون رو نپرسید که حسابی خراب است زمین هم زرد و سفت،گربه هم لاغر شده بود و خمیازه می کشید.تلفن هم قطع. حالا نوبت منه که معجزه کنم؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:21 توسط خودم
|
یاد اون شخصیت رمان طاعون کامو می افتم که قبل از شیوع بیماری میخواست خودکشی کنه ولی در زمانی که مردم یکی یکی در اثر بیماری میمردند و شهر زندانی شده بود، به خودکشی فکر نمی کرد.(البته ظاهرا چون در آخر و بعد از گذراندن تمام این ماجراها خودکشی می کنه.)
مردم تو این روزها قسمتهای دیگه ای از خودشونو نشون می دن.
گذروندن چندین روز با ترس و دلهره (مثلا از مرگ خود و یا دیگران و یا بدتر شدن اوضاع)، چیزیه که فکر کنم تقریبا تمام مردم دنیا تجربه اش کردند. برای من مثل وقتیه که زمان به پایان رسیده "هر چه اندوخته ای با خودت بیاور دیگر مجالی نیست"، یاد کارهای عقب افتاده می افتم که اگر انجام داده بودم اوضاع کمی بهتر می بود. به عکس العملهای دیگران هم دقت می کنم، احساس می کنم درست تر می تونم ببینمشون. درسته که لحظه های سختی را می گذرونیم، اما سعی میکنم چشمام را نبندم.
چند سوال: چه فرقی هست بین کسی که معیارش برای رای دادن افزایش حقوقه و کسی که معیارش مطرب نخواندن نوازنده است؟ چه فرقی است بین نان و کتاب؟ آیا کسی که کتاب می خواهد حاضر است نان نداشته باشد ولی کتاب داشته باشد؟ آیا کسی که نان ندارد، اگر داشت، کتاب نمی خواست؟
چرا کسی که می گوید نان می آورم و کسی که می گوید کتاب می آورم باید دو نفر باشند؟ برای دو دسته کردن مردم؟ آن ریگ/ها در کفش چه کسی/ کسانیست؟
من معتقدم اگر مردم ما می دانستند، کمتر کسانی معیارشان نان می بود و یا کتاب و یا پیانو.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 3:47 توسط خودم
|